انجمن دفاع از حقوق مسدومین


    نمی تونستم نفس بکشم ، سینه م می سوخت و درد می کشیدم . با هر سرفه ، دنیا دور سرم می چرخید . خیلی وقت بود تو راه بودیم . پس این بیمارستان لعنتی چی شد؟! با دیدن پرستارهایی که دور سرم میچرخیدن و با دست پاچگی میخواستن یه کاری بکنن فهمیدم که ، ...رسیدیم ولی نمیدونم چرا کسی کاری نمیکرد؟... چرا از دردم کم نمیشد؟ مادرم بالای سرم گریه می کرد و به پرستارها التماس می کرد یه کاری بکنن.. چهار پنج ساعت تو بیمارستان گذشت و شکنجه من تمومی نداشت ! هق هق مادرم قطع نمیشد و با فریاد میگفت "شما رو به خدا یه کاری بکنید، پسرم داره از دست میره ...". پدرم داد میکشید پس این دکتر...کجاست؟ یعنی تو این خراب شده یه دکتر پیدا نمیشه؟ چند تکون اساسی خوردم ، پرستارها خودشون دست به کار شدن... لرزیدن دستهاشون نشون میداد که از کارشون مطمئن نیستن ولی میخواستن نجاتم بدن. لوله هایی رو از بینی و گلوم فرستادن پایین...خون که بالا آوردم ، احساس کردم زمان کندتر میگذره . ریتم بیپ بیپ بیپ دستگاه و گریه و فریاد اطرافیان ، سمفونی غمگینی رو برام اجرا میکرد که منو به یه سفر دور برد...دور دور ... یه جای سفید....
    به به ، وزیر بهداشت !!!!
    نظرت چیه ، به صورت موازی، لحظه های زندگیمون رو باهم مقایسه کنیم؟ نترس مربوط به نظریه جهان های موازی انیشتین نیست ! لحظه های زندگی یک شهروند کورد زبان مرز نشین ، با لحظه های زندگی یک وزیر !!! جالب میشه شک نکن ! ......
    ... اسم "توپ" که می اومد، خوشحال میشدی، چون فوتبال دوست داشتی، ولی ما اسم "توپ" که می اومد ، چهار ستون بدنمون میلرزید، چون توپخونه عراقیها نه استراحت داشتن و نه شوخی !
    قایم موشک که تموم میشد، میخندیدی چون همه دوستات رو سالم پیدا میکردی ، ولی ما بعد از اینکه قایم میشدیم و بیرون می اومدیم ، گریه میکردیم ، چون نصف عزیزانمون رو سالم پیدا میکردیم و بقیه عزیزان رو تکه تکه ... آخه هواپیماهای عراقی خیلی دقیق بمب ها رو ، رو سرمون میریختن !
    از آمار و احتمال خوشت نمی اومد ، ولی ما هر روز آمار کشته و زخمیهامون رو داشتیم و درصد احتمال بمباران هوایی رو میدونستیم !
    با فرمولهای فیزیک مشکل داشتی، ولی ما مطمئن بودیم ، انفجار یک بمب ناپالم ، یعنی نابودی نصف شهر ! بله ، چون محله گرده سور ، یک هفته در آتش سوخت !
    میبینم که از درس شیمی هم خوشت نمی اومد؟ ولی ما به کل دنیا نشون دادیم که شیمی رو عملا پاس کردیم ! گاز خردل آلوده به آرسنیک رو همه مون استنشاق کردیم ... خیلی ها مردن ، خیلی ها سوختن ، خیلی ها تاول زدن و زجر کشیدن و بقیه مشکلات عصبی و تنفسی و ...پیدا کردن ! ما ساکن شهری هستیم که برای اولین بار قربانی سلاحهای شیمیایی شد ! تاریخ میگه ما سربلند بیرون اومدیم.
    ما مرز نشین ها از این همه امتحان قبول شدیم ولی ، نمیدونم چرا شما قاطی وزیر وزرا شدید و ما قاطی فقیر فقرا؟
    جهت اطلاع خاطر مبارک باید عرض کنم که :
    قبلا بیمارستان وسط شهر بود، ولی الان هفت هشت کیلومتری شهر! هفت هشت کیلومتر برای راه پر پیچ و خم کوهستانی یعنی حداقل نیم ساعت راه! وقتی یکی از کارمندهای دادگاه ، در اون مسیر، به داخل دره چپ میکنه و کسی تا دو سه روز متوجه نمیشه ، عمق دره ها براتون مشخص میشه !!! خدا میدونه ، شاید اصلا ایشون هم میخواسته بره بیمارستان... . وجود اورژانس داخل شهر واجبه چون بیمار، فورا نیاز به دکتر داره ، ولی در این منطقه کوهستانی ، که گاهن در زمستان بیش از دو متر برف میاد، انتقال بیمار، به بیمارستان عملا امکان پذیر نیست !
    38 سال پیش جراح های متخصص (اهل هندوستان) در بیمارستان وسط شهر ، عمل های فوق العاده پیچیده و سخت انجام دادن (خانم ش) ولی الان ، برای یه عمل ساده آپاندیس ، باید اعزام بشیم به شهرهای دیگه !!!(خانم ش م ا پ) . 38 سال پیش برای شاد کردن روان بیماران ، در سینما ، براشون فیلمهای شاد پخش میکردن ، ولی الان وجود عقرب و موش و مار در بیمارستان، برای بیماران شده فیلم وحشتناک !!!!
    راستی داشتی صبحونه میخوردی وزیر جان؟ سفره شما هر چقدر هم که متنوع باشه به صبحونه ما نمیرسه . ما هم اینجا هر روز صبح انواع و اقسام حسرت و غم و غصه میخوریم !
    سمفونی غمیگینی که گوش میکردم با صدای بییییییییییپِ دستگاه تموم شد !
    یه وقت نگرانه احوال من نشی ، چون من راحت شدم ، من خلاص شدم ، من مردم ! به همین راحتی ! به همین سادگی ! آخرین تصویری که دیدم این بود ، که من رو از بیرون شهر ، به وسط شهر می بردن! بله برعکس همه شهرهای دنیا ، اینجا قبرستون وسطه شهره و بیمارستان هفت هشت کیلومتری شهر! اورژانسِ اولین شهرِ شیمیایی شده جهان ، از محل دفن زباله ها دورتره !!!!! یا معین و دهخدا تو فرهنگهاشون جای خدمت و خیانت رو اشتباه نوشتن ، یا یه جای کار می لنگه !
    وزیر جان بیشتر که دقت میکنم میبینم تاریخت صفره ! خلاف به عرضتون رسوندن ، اینجا اون شهری نیست که همه مردمش مردن ! اینجا هنوز بعضیها زنده ن ، نفس میکشن ، میفهمن ، درک میکنن ! مردمی که عذاب میکشن و زندگیشون شده زندگی سگی ! شما با انتقال بیمارستان به بیرون شهر ، عملا بازگشت به زندگی رو از مردم گرفتید !
    آخرین ریتمی که شنیدم ، آهنگی بود که روح منو آروم می کرد! دوم دی دی داپ داپ ، دوم دی دی داپ داپ ! ریتم عرفانی دف زنهایی که من رو به طرف قبرستون مشایعت میکردند . پس از مرگم ، نه از شیون مادرم و ناله های پدرم ناراحت شدم و نه از اشک ریختن اطرافیان ! چیزی که روحم رو به شدت عذاب داد ، سکوت کامل رسانه ها و مسئولین بود !
    لگد کردن یه گوسفند ، توسط یک سرباز آمریکایی ، خوراک خبری پنج شش ماه مردمه و رسانه ها کلی تو بوق کرنا میکنن ، ولی خبری به این بزرگی که شاید اسم فاجعه ، جنایت ، قتل ، براش کوچک هم هست ، در سکوت کامل رسانه ها ، دفن میشه ! پس اون رسانه ها الان کدوم گوری هستن؟
    راستی وزیر جان لقمه خاویار گرفته بودی ، بخور داره از دهن می افته !
    مَنه مُرده ، الان به سینه شهر خوابیده و شاد شاد ، به زنده بودن "مُرده ها" می خندم ....
    شک ندارم اخوان ثالث ، این شعر رو برای وضع منطقه ما گفته :
    اینجا چرا میتابی ؟ ای مهتاب ، برگرد ، این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست ! والا نیست به خدا نیست....
    (از زبان زنده یاد ژیار شریفی ، فرزند آقای انور شریفی اهل روستای گرویس ، که به علت نبود دکتر در بیمارستان اولین شهر شیمیایی شده جهان درگذشت )
    این متن باید به دست وزیر بهداشت برسد ، مطمئنا با به اشتراک گذاشتن همه هم زبانها و مرزنشینهای عزیز این اتفاق خواهد افتاد ... م.ن/67
    (لینک زیر- عکس مربوط به متن)
    http://8pic.ir/images/66064257499620682274.jpg
    http://8pic.ir/images/66064257499620682274.jpg